maandag 23 november 2009

گویش هفشجانی(هوشنگانی

پیسینا همچی که اُفتو ایشینه
دیگه سیلش نیکُنوم تو در خونه

نیگُوم باز ایزَنه یا نیزَنه
او سُبایی که ایخواستُم نیزَنه

خیلی وخده خونه ایون نَداره
بال پرواز برشتوک نَداره

یه اتاقی بیده دَیروم ا بتُون
پَنجرَش شیشهء رنگی نَداره

روبروم هر جا بیدُم یه دری بید
بیرونش اُوشا وکَلون نَداره

پشت در پله ها بید و اُفتادن
رد شدنهام دیگه تعجیل نَداره

گا بگایی که بیرون تو ایکُنوم
هی تو فکرُم که چه سَکو نَداره

zondag 15 november 2009

اگر "مایک"بودم در این روزگار
منم میشدم آدمی سازگار

یکی میشدم با زمین و زمان

برای زنم میشدم هم زبان

بسر میشد ایام از نوُ به نوُ

برَ- صندلی یا برَ-مُبل نوُ

نشستن بدینگونه ام خوب بود

غم و رنج غربت ازم دور بود

در این شهر بود آشنایی شفیق
در آن یک دگر مهربانی رفیق

نگاهم به دنیا دگرگونه بود
دَرَ خانه ام کفش چوبینه بود

به اندیشه ام جای ایران نبود
پسر خاله ام اهل تهران نبود

نه در هفشجانم کسی نفلهَ بود
نه در اصفهان اختری خفته بود

نمیشد کس وکار من ناپدید
چرا میشدم از خدا نا امید

مایکل"اگر بودمی نام من
نمیرفت از دست ایران من

نمیشد لگد کوب درگاه من
نمیسوخت سامان اجداد من

ال اسکندرم را گجُستک نبود
برایم که اسلام بختک نبود

چرا میشنیدم؟" خدا یار من
صدایی نمی آمد از بام من

dinsdag 10 november 2009

کارمان روزانه کشتن است


تفنگی هم بدست برادر است


خوش به حال آنکه گیاهخوار شد


مفید برای ابنای بشر است


آسوده گردد گاو و گوسفند و بزُ


قصاب هم به فکر کاری دگر است


بلا ها همه از چاله بر خیزد


در چاه پر از لاشه بی سر است


از مکر ابلیس مادر ضحاکیان


هم فاحشه هم یار شوهر است


از وَجنات فکر ما ناشی شد


که حق حیات نا برابر است

vrijdag 6 november 2009

ای باد بیا پنبهء گوشم در کن

سیلاب آمد دو چشم من را ترَ کن

اینجا که منم کسی نمیگیرد گوش

من میگیرم ز ناله هایت کر کن

فریاد بزن اگر که دیدی خوابم

کابوس مرا ببر برون از سر کن

دیشب دیدم ستاره ام بیدار است

میگفت بیا ببینمت باور کن

نزدیک سحر به آسمان کوبیدم

گفتم شب را بروز یا شبتر کن

وقتی پدرم بود نمیفهمیدم

میگفت نوشته های خوب از برَ کن

بر آب نوشته بود روزی دریا

هنگام غروبها لبت را ترَ کن

یک چیز دگر نوشته ناخوانا بود

ابری شده باد،سالها باور کن

donderdag 22 oktober 2009

اگر بید کُهن را کَنده باشن

بجایش من صنوبر مینشانم

بخواب آرام ای آرام جانم

ترا در زیر سایش مینشانم

بدستت میدهم پیمانه از نو

غمت را ترک مرکب مینشانم

خودت میمانی و کوه جهان بین

گیاهش را به گفتن مینشانم

به سَنگش باز میگویم تو هستی

بر آن تخت سمَمبَر مینشانم

هم آنجایی که تنها مینشستی

به سیل دشت و دامن مینشانم

نمیدانم چه میخواهی بگویی

به گوشم پنبه در سر مینشانم

چو لب خاموش گشتی از هیا هو

سکوتی هست در بر مینشانم

vrijdag 16 oktober 2009


" مهرگان فرخنده"

از کوچه بگویم به چه رنگ است
سیب است و گلابی آویز درخت است
از تاک همان خوشهء انگور
انگار که نقاشی دست است
گیلاس سرش تکیه به دیوار
مشغول تکانیدن برگ است
هر بار که من میگذرم باز
میپرسه فلان ساعتَ چند است
کاج است در آنسوتَرکش بید
دستش همه جا کاج دراز است
پیغام رسانش نه قناری
بالای سرش جای کلاغ است
این بید که همساییه کاج است
بیزار از آن نوکَ کلاغ است
مجنون که گفته اند همین است
در خلوت کوچه فکر باغ است

سه شنبه 7 مهر1388

رنگ آبی مانده باقی غم مخور
میرسد روز رهایی سر مخور

گر که میخواهی به آزادی رسی
میوه های تلخ بار خر مخور

چهارشنبه 1 مهر1388

هلا٫ ای سنگ تیپا خوردۀ راه
تو جایی میخوری بر سینه ما
صدایت میرسد از خاک ایران
مسلمان میزند با حکم الله ا
نمیدانی تو از آنسوی دنیا
فرو باریده ایی از آسمانها
اگر بودی تو سنگ میهن ما
دلت را میشکستن با سر ما
تو سنگ راه باش و ریگ صحرا
هم اینجا باش و هم در میهن ما
به هر شکلی که میخواهی رها شو
نه از دستان خون آلود ملاآ
چه گویم با که گویم این بیابان
پر از سنگ است و میگوید اهورا
بزن بر اهرمن تا میتوانی
بگیر از این گدایان حق خود را
بهارت رفته اما در خزانها
بدست آری زمستانهای خوش را
زمستانی که پایانش به نوروز
ببینی میشکوفد باغ گل را
ببینی هر طرف رودی روان است
بشویی از سیاهی رخت خود را
بزیر ساییه بید کهنسال
بجویی بار دیگر بخت خود را
جایی که زمین است چنین است
آوارهء آن پشت به زین است
باد است سوار از پس برگی
ابرش بسر سبزه غمین است
جایسِت که جنگل شده میدان
شیرش به قفس گوشه نشین است
باغش همهء سال خزان است
دشدش همهَ از خار وزین است
دلبندی من دهکده ام بود
میگفت ! یکی مثل اوین است
شهری شده اما چه بگویم
بیچاره در آن شهر نشین است
میگفت در آن کشتن خوبان
نزدیکتر از شک به یقین است
گفتی اگرت نفت کجا رفت
گویند ترا منکر دین است
بیکاری و فردا چه کنم ها
لو خورخورهء شام و پسین است
بسیار جوانانه دلیری که در این شهر
دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است
دلبند چه باشم دگر ای چرخ
بنگر که سراپای تو کین است
از فلسفه ات یافته ام من
پایان تو آغازترین است

پنجشنبه 12 شهریور1388

هر چه کم بود بجایش هر شب

گفته ام روز دگر می آید

سالها رفت و نیامد روزی

باز گویم که دگر می آید

روزی میرسد از راه و در آن

روز آزادی زن می آید

روز آزادی مردان اسیر

رسته از تیغ دو دم می آید

کُند شد تیغهً الله ز خون

تیرشان البته کم می آید

روی دیوار سیاه از شرم است

خشت روزی به سخن می آید

میشود آینه ایران بزرگ

باز آیین کهن می آید

مهر افزون بشود با شادی

روشنایی به وطن می آید

مرد آزاد ندارد باکی

زن آزاده به ره می آید

آن که سر داد نکو خواهد بود

نامش هر روز به لب می آید

من فراموش نکردم یاران

یار من هم ز سفر می آید


سه شنبه 10 شهریور1388

شهامت بود اگر کشتن بدانید
به سنگم مینوشتن خودکشی کرد

همان روزی که نان پخته را خورد
بخامی در تنورش سر کشی کرد

سه شنبه 10 شهریور1388

بارون نزن به شیشه
خورشید میاد که رد شه
منم میرم خیابون
پا میزنم دوچرخه
ابرا ببر به مشرق
تا پیش ملا خم شه
نوبت شیر فروشه
پشت درای بسته

یکشنبه 1 شهریور1388

قرآن شما روانه برگشت
جای خودش از مغانه برگشت
بیهوده مگو ز عدل و دادش
از ظلم بجا نهاده برگشت
سی سال برایتان سپر شد
با هالهء پاره پاره برگشت
در آن خس و خاشاک به کاهی
چون خاک و خُل شبانه برگشت
خونی که بریخت بر خیابان
با سیلَ به رودخانه برگشت
از تیر شما به پیکر ما
لبخند و بلب ترانه برگشت
بر سر بزنید و اشک ریزید
گویی ز شما زمانه برگشت
روی در و دیوار بخوانید
آزادی ما دو باره برگشت
من باخبرم شتر سواران
سیمرغ به آشیانه برگشت
قرآن شما بما نچسبد
پیش عربش حواله برگشت